امیر مهدی جوجوامیر مهدی جوجو، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره
هم دل شدن ماهم دل شدن ما، تا این لحظه: 14 سال و 24 روز سن داره
زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

امیر مهدی جوجو

زمستون و پسری

سلام پسر قشنگم این اولین زمستونیه که میبینی پارسال که باردار بودم همش دوست داشتم تو زمستون بغلت بگیرم تو برفها ازت عکس بگیرم ولی متاسفانه نه پاییز تونستم ازت عکس بگیرم نه زمستون البته هنوز خیلی مونده تا آخر زمستون چهارشنبه صبح بردیمت دکتر حداد و ختنه شدی دکترت گفت 3 ساعتی گریه میکنی ولی خوشبخاتانه فقط 20 دقیقه خیلی شدید گریه میکردی این اولین باری بود که اینجوری گریه میکردی نمیدونی تو اون 20 دقیقه چه حالی داشتیم تا اینکه بغل خاله طیبه خوابت برد و خدا رو شکر بعد از اون خیلی زیاد گریه نکردی فقط وقت تمیز کردنت بود که گریه میکردی آخ وقتی تمیزت میکنیم قیافتو طوری میکنی دلم کباب میشه ولی چیکار کنیم مجبوریم تمیزت کنیم که عفونت نکنه من دستات رو مگ...
20 دی 1393

غلط زدن جوجو

هورا پسری بالاخره بعد از این همه تمرین تونست غلط بزنه آفرین به پسر قشنگ من  پریروز که از سرکارم برگشتم هنوز لباسامو در نیاورده بودم دیدم داری غلط میزنی سریع با گوشیم ازت فیلم گرفتم و یه عکس تونستم بگیرم ولی عزیزم یه دستت زیرت میمونه و نمیتونی دستتو درآری واسه همین بعد از کلی زور زدن شروع میکنی به نالیدن منم دلم میسوزه دستتو در میارم  فدات بشم پسر زرنگم مدتیه موهامونو میکشی مخصوصا موهای بابایی رو خیلی میکشی گاهی که خوابم تو خواب موهامو میکشی کلی مو از تو دستت در میارم اشیائ رو با دست میگیری و باهاشون بازی میکنی مخصوصا اگه چیزی رنگش قرمز باشه  از دیروز صبح چشمت عفونت کرده نمیدونم برا چیه امروز عصری میبرمت دکتر خدا کنه چیزی مهم...
8 دی 1393

داستـانک بسيار زيبـاي آلزايمـر مـادر

چمدونش را بسته بودیم ، با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک، کمی نون روغنی، آبنات، کشمش چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی … گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!” گفتم: “مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.” گفت: “کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟” گفتم: “آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی!” گفت: “مادر جون، این چ...
6 دی 1393

5 ماهگی جوجو

سلام جوجو قشنگه 5 ماهگیت مبارک عزیز دلم  چه این ماه  زود گذشت  دیروز پنجمین ماهت هم تموم شد متاسفانه عکس کیکت رو الان ندارم بزارم بعدا برات میزارم   از کارات بگم نصف و نیمه غلط میزنی یعنی به کنار وایمیسی نمیتونی برگردی  جدیدا جیغ میکشی چه جیغیایی البته وقتی خیلی دلت میخواد بازی کنی و شاد هستی اینجوری جیغ میکشی  لثه هاتو رو هم فشا میدی  و دماغتو بد میخوارونی همه میگن میخوای دندون در بیاری ولی رو لثت دست میکشم خبری نیست  خدا کنه این ماه درآری چون حس میکنم داری اذیت میشی  حالا عکسای خوشگلتو برات میزارم مادری به فدای خنده هات راستی عزیزم ادارمون یه جایی رو برا...
3 دی 1393

مهران نزدیکترین شهر به کربلا

سلام پسر قشنگم عزیزم  حیفم اومد حال و هوای این روزا رو برات نگم ما که یه شهر مرزی زندگی میکنیم شهرمون این روزا شلوغ شده پر از زائرای امام حسین شده  مهران رو نگو غوغا شده شما هم که مهران دنیا اومدی خیلی خوبه که خاک پای زائرای امام حسین رو خیابون شهرمون می افته تقریبا بیشتر بچه های ما هم رفتن دایی محمد مهدی چهارشنبه ساکشو بست و تنهایی رفت خوش بحالش کاش قسمت ما هم میشد دیشب خواب دیدم داشتیم ویزا میگرفتیم که ما هم بریم  دایی مصطفی و خاله زهره و زن دایی شیما هم رفتن مامانم هم قراره برا اربعین بره  یه موقع آرزوی باز شدن راه کربلا رو داشتیم الان هر کی بخواد با یه گذر نامه میره خدایا قسمت ما هم بکن بریم زیارت دلم خیلی میخواد &n...
15 آذر 1393

4 ماهگی جوجو

جوجوی قشنگم چهار ماهگیت مبارک عزیزم مدت زیادیه سرما خوردی برا سومین بار بردیمت دکتر سینت بد جور خز خز میکنه ولی هنوزم خوب نشدی  میترسم بمونه تو سینت البته دکترت گفت اگه خوب نشدی از سینت عکس بگیریم خدا کنه تا چهارشنبه خوب بشی با وجود اینکه سرما خورده بودی ولی بردیمت درمانگاه که واکسن 4 ماهگیتو بزنیم رشدت خیلی خوب بود قدت 65 سانت دور سرت 41 سانت و  وزنت هم 7 کیلو 900 گرم  پریروز که واکسن زدی من مرخصی گرفتم تا غروب حالت خوب بود و بی تابی نکری ولی از غروب بی تابیت شروع شد بابایی از من خواست بخوابم و خودش  شب مواظبت باشه و استامینفونت رو بهت بده طفلی بابایی تا صب باهات بیدار موند البته منم چند بار بیدار شدم ...
4 آذر 1393